تبليغاتX
دنیای کوچک ما

شنبه 1388/03/30

تصاویر آرام بخش

 

نوشته شده توسط عاطفه در 8:51 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/12/21

چند ترانه زیبا از آقای محمد صالح اعلا


گل نیلوفر آبی
پشت پلک من می خوابی
بشی خورشید خصوصی
واسه خودم بتابی
آروم آروم ، بازی بازی ، با دل تنگم بسازی
 

«تو شبستون چشات»

پای پله های پلکت

مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه
پیش پای تو می میرم
اگه روزو خواسته باشی
شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آب و اتیش
با خود خورشید میجوشم

.....
تو با اون نگاه یاغی
قرق سینه مایی
فاتح قله رویا!
کی به فتح ما میایی؟

نوشته شده توسط عاطفه در 11:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1387/09/03

یک شعر بسیار زیبا از شیخ بهایی

من از زمانی که اولین بار این شعر و در دبیرستان خوندم.خیلی دوسش دارم.امروز بعد از مدتها مجدد این شعر و دیدم.حیفم اومد واسه شما نذارم.امیدوارم خوشتون بیاد

 

خدمت به خلق

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی

نوشته شده توسط عاطفه در 9:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/07/22

خیلی دوست دارم

با سلام

این شعر و تقدیم میکنم به همسر ناز و مهربونم.خیلی دلم واست تنگ شده مسعودم دوست دارم خیلی خیلی زیاد میدونی چند تا؟ تا نداره عسلی از هیکشدوم تاها

 

 مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم

مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم

مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم

مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم

مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم

مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم

مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره

مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده

مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده

مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه

مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه

مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه

مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني

مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني

مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن

مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن

مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن

بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بدونن

نوشته شده توسط عاطفه در 10:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/06/21

وای باران

وای باران ! باران!

شيشه پنجره را باران شست.

از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

تو بهاری؟         

        نه.        

              بهاران از توست.            

هوس باغ و بهارانم نيست

ای بهين باغ و بهارانم تو!

باز کن پنجره را

 

تو اگر باز کنی پنجره را-

من نشان خواهم داد

به تو زيبايی را...............

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی  عروسکهای

کودک خواهر خويش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس

صحبت از کودکی و سادگی است

چهره ای نيست عبوس.

 

در دلم آرزوی آمدنت ميميرد

رفته ای اينک   اما آيا

باز برميگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه تمنای محالی دارم- خنده ام ميگيرد!

 

من گمان ميکردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست.

من چه ميدانستم

هيبت باد زمستانی هست.

من چه ميدانستم

دل هر کس دل نيست؟

 

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه می انديشم

ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!

تو توانايی بخشش داری.

دستهای تو توانايی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد.

 

و تو چون مصرع شعری زيبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی......

 

تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی

من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم

 

چه اميد عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟؟؟----- هيچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟؟؟؟------ هيچ.

تو چه داری؟ ---همه چيز.

تو چه کم داری؟---هيچ.

 

آرزو ميکردم

که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا ميخوانی؟؟؟

باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی.

( کاشکی شعر مرا ميخواندی)

 

گاه می انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی

روی تو را کاشکی ميديدم.

شانه بالا زدنت را ــ بی قيد

 

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

چه کسی ميخواهد

من و تو ما نشويم؟؟؟

خانه اش ويران باد.

 

من اگر ما نشوم تنهايم

تو اگر ما نشوی خويشتنی

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزی

همه بر ميخيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشينی

چه کسی برخيزد؟

 

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت!

سخن از مهر من و جور تو نيست.

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

 

آشنايی با شور؟

وجدايی با درد؟

 

سينه ام آينه ای ست

با غباری از غم.

تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزم

همه بر ميخيزند......

 

 

                                                  حميد مصدق

نوشته شده توسط عاطفه در 8:39 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1387/05/29

چند تا شعر زیبا از قیصر امین پور

 

لحظه های دیدار                        

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري                           
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري


فال نیک

 گفتی : غزل بگو ! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من ، برای غزل شور و حال کو؟

 پر می زنـد دلم بـه هـوای غـزل ، ولی

گیرم هوای پـر زدنـم هست  ، بال کو؟

 گیـرم  بـه فـال نیک بگیـرم بـهـار را

چشم و دلـی بـرای تماشا و فـال کو؟

 تقویـم چـار فـصـل دلـم را  ورق  زدم

آن برگـهـای سبز سـر آغاز سـال کو؟

 رفتیم و پرسش دل مـا بی جواب  ماند

حال سـؤال و حوصلـه قیل و قال کو؟


 

حرف آخر

 

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

 

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

 

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز...

 

مگر تو ای همه هرگز

مگر  تو  ای همه هیچ

مگر تو نقطه پایان

بر این هزار خط  نا تمام بگذاری 

مگر تو ای دم آخر

در این میانه تو

سنگ تمام بگذاری


 

من

سالهای سال مردم

تا این که یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟


 

نامه اى براى تو


اين ترانه بوى نان نمى دهد
بوى حرف ديگران نمى دهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفره اى كه بوى نان نمى دهد
نامه اى كه ساده و صميمى است
بوى شعر و داستان نمى دهد:
... با سلام و آرزوى طول عمر
كه زمانه اين زمان را نمى دهد
كاش اين زمانه زير و رو شود
روى خوش به ما نشان نمى دهد
يك وجب زمين براى باغچه
يك دريچه آسمان نمى دهد
وسعتى به قدر جاى ما دو تن
گر زمين دهد، زمان نمى دهد
فرصتى براى دوست داشتن
نوبتى به عاشقان نمى دهد
هيچ كس برايت از صميم دل
دست دوستى تكان نمى دهد
هيچ كس به غير ناسزا تو را
هديه اى به رايگان نمى دهد
كس ز فرط  هاى و هوى گرگ و ميش
دل به هى هى شبان نمى دهد
جز دلت كه قطره اى است بيكران
كس نشان زبيكران نمى دهد
عشق نام بى نشانه است و كس
نام ديگرى بدان نمى دهد
جز تو هيچ ميزبان مهربان
نان و گل به ميهمان نمى دهد
نااميدم از زمين و از زمان
پاسخ نه اين، نه آن... نمى دهد
پاره هاى اين دل شكسته را
گريه هم دوباره جان نمى دهد
خواستم كه با تو درددل كنم
گريه ام ولى امان نمى دهد...

نوشته شده توسط عاطفه در 8:54 |  لینک ثابت   • 
 
< html>