تبليغاتX
دنیای کوچک ما

دوشنبه 1387/07/29

مهندسی و مدیریت

 

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:
“ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی “۱٨’۲۴ﹾ۸۷ و عرض جغرافیایی “۴۱’۲۱ﹾ۳۷ هستید.
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید.
مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟”
مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟”
مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.
مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟”
مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

نوشته شده توسط عاطفه در 10:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/07/22

خیلی دوست دارم

با سلام

این شعر و تقدیم میکنم به همسر ناز و مهربونم.خیلی دلم واست تنگ شده مسعودم دوست دارم خیلی خیلی زیاد میدونی چند تا؟ تا نداره عسلی از هیکشدوم تاها

 

 مي‌تونم تو لحظه‌هاي بي‌كسيت، واسه تو مرحم تنهايي باشم

مي‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم

مي‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم

مي‌تونم حتي اگه دلت نخواد، واسه تو روزي هزار بار بميرم

مي‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگي‌مو آبي كنم

مي‌تونم رو شونه‌هاي مردونت، دردامو با هق‌هقم خالي كنم

مي‌تونم با تو به هر جا برسم، توي خواب اسمتو فرياد بزنم

مي‌تونم قصه‌ي ديوونگيمو، توي كوچه‌هاي شهر داد بزنم

مي‌تونم تا به هميشه پا به پات، توي هر قصه كنارت بمونم

مي‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلي ومجنون بخونم

مي‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره

مي‌تونه قشنگي برق چشات، منو از ياد حقايق ببره

مي‌تونه دستاي تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده

مي‌تونه بوسه‌ي تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده

مي‌تونه صداي گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايي كنه

مي‌تونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه

مي‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه

مي‌تونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه

مي‌توني توخستگي‌هاي تنت، به من و شونه‌ي من تكيه كني

مي‌توني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني

مي‌تونن رازقي‌ياي باغچه‌مون، تا هميشه بوي دستاتو بدن

مي‌تونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن

مي‌تونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونه‌ي عشقت بدونن

بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بدونن

نوشته شده توسط عاطفه در 10:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/07/18

داستانی بسیار زیبا

 

داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترين قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود،ماجراجو يی اش را آغاز کرد.اما از آنجايی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصميم گرفت به تنهايی از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دير وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينکه هوا تاريک تاريک شد.
سياهی شب بر کوهها سايه افکنده بود وکوهنورد قادر به ديدن چيزی نبود . همه جا تاريک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمی ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندی به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه های سياهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمين او را در خود فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقايع خوب وبد زندگی به ذهن او هجوم می آورند. ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزديک می ديد حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به شدت می کشد.
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگری نداشت جز اينکه فرياد بزند : خدايا کمکم کن ... ناگهان صدايی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟
- خدايا نجاتم بده
- آیا يقين داری که می توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که می توانی
- پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد يخ زده کوهنوردی پيدا شده ... در حالی که از طنابی آويزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...

نوشته شده توسط عاطفه در 13:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1387/07/11

دانیال در چاه شیران

دانيـــــــال در چاه شيـــــران

 داریــــــــــــــوش صد و بیست حاکم بر تمام مملکت گماشت تا آن را اداره کنند، و سه وزیر نیز منصوب نمود تا بر کار حاکمان نظارت کرده، از منافع پادشاه حفاظت نمایند. طولی نکشید که دانیـال بدلیـل دانایـی خاصی که داشت نشان داد که از سایر وزیران و حاکمان با کفایت تر است. پس پـادشاه تصمیم گرفت اداره ی امور مملکت را بدست او بسپـارد. این امر باعث شد که سایر وزیران و حاکمان به دانیـال حسادت کنند. ایشان سعی کردند در کار او ایراد و اشتباهی پیدا کنند، ولی موفق نـشدند؛ زیرا دانیــال در اداره ی امور مملکت درستکار بود و هیچ خطا و اشتـباهی از او سر نمی زد.سر انجام به یکدیگر گفتند:" ما هر گز نمی توانیم ایرادی برای متهم ساختن او پیدا کنیم. فقط به وسـیله ی مذهبش می توانیم او را به دام بیـندازیم.

آن ها نزد پـادشاه رفتـند و گفتند:" داریوش پادشاه تا ابـد زنده بماند! ما وزیـران، امیـران، حـاکمان، والیان و مشاوران پیشنهاد می کنیم قانونی وضع کنید و دستور اکید بدهید که مدت سی روز هر کس در خواستی از دارد تنها از پـادشاه بطلبد و اگر کسی آن را از خدا یا انـسان دیگری بطلبد در چاه شیـران انداخته شود. ای پادشاه در خواست می کنیم این فرمان را امضا کنید تا همچون قانون ماد ها و پـارس ها لازمالاجرا و تغییر ناپذیر شود." پس داریوش پادشاه این فرمان را نوشت و امضا کرد.

 

وقتی دانیال از صدور فرمان پادشاه آگاهی یافت رهسپار خانه اش شد. هنگامی که به خانه رسید به بالاخانه رفت و پـنجره ها را که رو به اورشلیـم بود، باز کرد و زانو زده دعا نمود. او طبق معمول روزی سه بار نزد خدای خود دعا می کرد و او را پرستش می نمود.

 وقتی دشمنان دانیال او را در حال دعا و درخواست حاجت از خدا دیدند؛ همه با هم نزد پادشاه رفتند و گفتند: " ای پادشاه، آیا فرمانی امضا نفرمودید که تا سی روز کسی نباید در خواست خود را از خدایی یا انسانی، غیر از پادشاه، بطلبد و اگر کسی از این فرمان سرپیچی کند، در چاه شیران انداخته شود؟"

پادشاه جواب داد :" بلی، این فرمان همچون فرمان ماد ها و پارس ها قابل اجراست و تغییر ناپذیر است."

آنگاه به پادشاه گفتند:"این دانیال که یکی از اسیران یهودی است روزی سه مرتبه دعا می کند و به پادشاه و فرمانی که صادر شده اعتنا نمی نماید."

وقتی پادشاه این را شنیداز اینکه چنین فرمانی صادر کرده سخت ناراحت شد و تصمیم گرفت دانیال را نجات دهد. پس تا غروب در این فکر بود که راهی برای نجات دانیال بیابد.

آن اشخاص به هنگام غروب دوباره پیش پادشاه بازگشتند و گفتند:" ای پادشاه، همانطور که می دانید، طبق قانون ماد ها و پارس ها، فرمان پادشاه غیرقابل تغییر است."

پس سرانجام پادشاه دستور داد دانیال را بگیرند و در چاه شیران بیندازند. او به دانیال گفت:" خدای تو که همیشه او را عبادت می کنی تو را برهاند." سپس او را به چاه شیران انداختند. سنگی نیز آوردند و بر دهنه ی چاه گذاشتند. پادشاه با انگشتر خود و انگشتر های امیران خویش آن را مهر کرد تا کسی نتواند دانیال را نجات دهد.سپس به کاخ سلطنتی بازگشت و بدون اینکه لب به غذا بزند ویا در بزم شرکت کند تا صبح بیدار ماند.روز بعد، صبح خیلی زود برخاست و با عجله به سر چاه رفت، و با صدایی اندوهگین گفت:" ای دانیال، خدمتگزار خدای زنده، آیا خدایت که همیشه او را عبادت می کردی توانست تو را از چنگال شیران نجات دهد؟"

 آنگاه صدای دانیال به گوش پادشاه رسید:    "پادشاه تا ابد زنده بماند ! آری، خدای من فرشته ی خود را فرستاد و دهان شیران را بست تا به من آسیبی نرسانند، چون من در حضور خدا بی تقصیرم و نسبت به تو نیز خطایی نکرده ام."

پادشاه بی نهایت شاد شد و دستور داد دانیال را از چاه بیرون آورند. وقتی دانیال را از چاه بیرون آوردند هیچ آسیبی ندیده بود، زیرا به خدای خود توکل کرده بود.

آنگاه به دستور پادشاه افرادی را که دانیال را متهم کرده بودند آوردند و ایشان را با زنان و فرزندانشان به چاه شیران انداختند. آنان هنوز به ته چاه نرسیده بودند که شیران پاره پارشان کردند!

سپس داریوش پادشاه، این پیام را به تمام قوم های دنیا که از نژادها و زبان های گوناگون بودند، نوشت:

" با درود فراوان! بدین وسیله فرمان میدهم که هر کس در هر قسمت از قلمرو پادشاهی من که باشد، باید از خدای دانیال بترسد و به او احترام بگذارد؛ زیرا او خدای زنده و جاودان است و سلطنتش بی زوا ل و بی پایان می باشد. اوست که نجات می دهد و می رهاند. او معجزات و کار های شگفت انگیز در آسمان و زمین انجام می دهد. اوست که دانیال را از چنگ شیران نجات داد."

 

نوشته شده توسط عاطفه در 10:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1387/07/08

عید سعید فطر بر همگان مبارک

 

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

  طبيعت با بهار طراوت مى‏يابد و معنويت با بهار رمضان اوج مى‏گيرد. بهار طبيعت با نوروز آغاز مى‏شود و بهار معنويت با ماه رمضان. سردى طبيعت با شكوفه‏هاى بهارى و سرود بلبلان رخت بر مى‏بندد و يخهاى عصيان و نافرمانى، با زمزمه‏هاى نيمه شب رمضان و ترنم دعاى رمضانيان آب مى‏شود. در رمضان است كه مى‏توان هفت شهر عشق را پيمود و ديو نفس را بر زمين افكند و در عيد فطر پيروزى فطرت بر شهوت را، جشن گرفت.

اگر گردش زمين دور خورشيد، آغازگر سال شمسى است واگر تكاپوى ماه بر گرد زمين، نويد بخش سال قمرى؛ حركت سالك عاشق در رمضان المبارك در مدار توحيد، طلايه دار سال معنوى است و پيروزى قلب سليم بر شهوت بدخيم، نوروز آن.

در صبحدم اين عيد آسمانى است كه هاتفى ملكوتى، پيروزمندان ميدان جهاد اكبر را به دريافت پاداششان فرا مى‏خواند، پاداشى فراتر از پاداشهاى خاكى و غيرقابل مقايسه با هداياى پادشاهان زمينى

امام باقر عليه‏السلام ازپيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كردند: «اِذا كانَ أَوَّلُ يَوْمٍ مِنْ شَوّال نادى مُنادٍ: اَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ أَغْدُوا اِلى جَوائِزِكُمْ. ثُمَّ يا جابِرُ جَوائِزُ اللّهِ لَيْسَتْ كَجَوائِزِ هؤُلاءِ الْمُلُوكِ. ثُمَّ قالَ: هُوَ يَوْمُ الْجَوائِزِ؛(2) هنگاهى كه روز اول ماه شوال فرا مى‏رسد، منادى ندا مى‏دهد: هان اى مؤمنان! براى دريافت جوايزتان صبح زود بشتابيد. اى جابر، جوايز خداوند همانند جوايز پادشاهان نيست. سپس فرمود: روز اول شوال، روز جوايز است.»

 التماس دعا

نوشته شده توسط عاطفه در 12:31 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1387/07/03

پابلو نرودا

 

مرگ تدریجی ما اغاز خواهد شد
اگر سفر نکنیم
اگر مطالعه نکنیم اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهیم
اگر به خودمان بها ندهیم
 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط عاطفه در 10:50 |  لینک ثابت   • 
 
< html>