شنبه 1387/06/30
دعا
مرا باش كه در قصر بلور دنبال تو مي گشتم مگر تو « لاي اين شب بوها » نيستي ، يا « پاي آن كاج بلند » آه ... ببخش مرا كه ندیدمت ! خواندم ولی نديدم ، كه : دیدنت به چشم نیست با دل است و همه حتی « نابینایان مادرزاد » !! مي توانند ببینند تو را ... و من به قاب نحیف آینه دل بسته بودم . آري ، هیچ ندیدم و همه را ديدم ... و شبی تاريكتر از تاريك كه جام صبح را پر كرده بود همان شب خواب دیدم تو را و ... بیدار شدم «الحمدلله رب العالمين» مهربانم : ياري ام كن آینه حضورت را تا ابد با چشمانم پاك و زلال نگه دارم .
پنجشنبه 1387/06/28
آیا جهان در 21 اکتبر ( 30 مهر 87 ) به آخر میرسد یا مجدد متولد میشود ؟( قویترین اتمشکنی دنیا )
بلعيده شدن به درون يك سياه چاله و نابودي كره زمين در چهارشنبه
حالا دانشمندان قصد دارند که اون لحظه را شبیه سازی کنند
ادامه مطلب
چهارشنبه 1387/06/27
الو الو سلام
الو.....الو......سلام
کسی اونجا نیست؟؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون!مثل اینکه صدای یه فرشتس! بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟باهاش قرار داشتم...قول داده امشب جوابمو بده
...بگو من میشنوم.کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خدا کار دارم
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت:یعنی خدا هم منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود و بعد از مکثی نه چندان طولانی :نه خدا خیلی دوست داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت:هصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت
... بگو زیبا بگو هر انچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای مهربون خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا![]()
![]()
چرا ؟؟این مخلف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ده تا دوست دارم
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم ؟؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟نکنه یادم بره هر شب باهبت قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن ؟
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن که من الکی میگم که باعات دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟؟![]()
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟؟
....خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟؟؟؟
مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد؟
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک...آدم محبوب ترین مخلوق من.... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردن تا تمام دنیا در دستاشون جا میگرفت
...کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند.دنیا برای تو کوچک است
...بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و بزرگ نشوی
کودک کنار گوشی تلفن در حالیکه لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب رفت......
چهارشنبه 1387/06/27
دعا با عشق
راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید.
چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!!
عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش این است که دایم به آن نیرو بخشی.
یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ، قطره قطره به آن برسد. وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید :" تو را نمی شناسم ".
قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟
چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن، به درد و دل دیگران گوش دادن و................
خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست. مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی.
گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است اما چون عاشق و معشوق یکی شوند لفظ عشق می ماند و بس.

دوشنبه 1387/06/25
فرصت های زندگی
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.
دوشنبه 1387/06/25
بهشت و جهنم
فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند
همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر ار بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آنها وحشتناک بود!
انگاه خداوند گفت:اکنون بهشت را به تو نشان خواهم داد آنها به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شدند دیگ غذا"جمعی از مردم"همان قاشقهای دسته بلند"ولی در انجا همه شاد و سیر بودند! 
ان مرد گفت نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بدبخت هستند با آنکه همه چیزشان یکی است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنندهر کس با قاشق غذا در دهان دیگری میگذارد چون ایمان دارد که کسی هست در دهانش غذایی بگذارد.
پنجشنبه 1387/06/21
وای باران
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما.......... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
تو بهاری؟
نه.
بهاران از توست.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
باز کن پنجره را
تو اگر باز کنی پنجره را-
من نشان خواهم داد
به تو زيبايی را...............
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس
صحبت از کودکی و سادگی است
چهره ای نيست عبوس.
در دلم آرزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک اما آيا
باز برميگردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه تمنای محالی دارم- خنده ام ميگيرد!
من گمان ميکردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگی ست.
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست.
من چه ميدانستم
دل هر کس دل نيست؟
در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه می انديشم
ميتوانی تو به لبخندی اين فاصله را برداری!
تو توانايی بخشش داری.
دستهای تو توانايی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد.
و تو چون مصرع شعری زيبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی......
تو به اندازه ی تنهايی من خوشبختی
من به اندازه ی زيبايی تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟؟؟----- هيچ.
من چه دارم که سزاوار تو؟؟؟؟------ هيچ.
تو چه داری؟ ---همه چيز.
تو چه کم داری؟---هيچ.
آرزو ميکردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا ميخوانی؟؟؟
باورم نيست که خواننده ی شعرم باشی.
( کاشکی شعر مرا ميخواندی)
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی ميشنوی
روی تو را کاشکی ميديدم.
شانه بالا زدنت را ــ بی قيد
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم؟؟؟
خانه اش ويران باد.
من اگر ما نشوم تنهايم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه بر ميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشينی
چه کسی برخيزد؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست.
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
وجدايی با درد؟
سينه ام آينه ای ست
با غباری از غم.
تو به لبخندی از اين آينه بزدای غبار.
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزم
همه بر ميخيزند......
حميد مصدق
چهارشنبه 1387/06/20
انتهای حیات
در انتهای حيات ما بدين سنجيده نخواهيم شد که:
چند مدرک دانشگاهی دريافت کرده ايم
چه مقدار از ماديات دنيا برای خود اندوخته ايم
چه کارهای بزرگی انجام داده ايم
سنجش ما بر اين اساس خواهد بود که:
من تشنه بودم و تو مرا سيراب کردی
من عريان بودم وتو مرا پوشاندی
من بی خانمان بودم وتو مرا اسکان دادی
تشنه؛ولی نه فقط تشنه آب بلکه تشنه محبت
عريان؛نه فقط از برای لباس؛بلکه عريان از عزت و احترام
بی خانمان ولی نه تنها در طلب خانه ای از خشت خام بلکه به
سبب خروج از عوالم انسانی
بنابر اين؛جسورانه عشق بورز؛احترام کن وبپذير
(مادر ترزا)
سه شنبه 1387/06/19
سخنی از ملاصدرا
ملاصدرا می گوید:
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
یکشنبه 1387/06/17
یکشنبه 1387/06/17
شکار و طبیعت
این کل توسط یکی از دوستان عزیز در اسفند ۸۶ شکار شده که عنوان رکورد سال را دارد .
سن شکار ۱۱ ساله و طول شاخ ۱۱۹ و ۱۲۲ سانتی متر است.


شنبه 1387/06/16
بز کوهی
مقدمه
نشخوارکنندگانی هستند با اندازه متوسط که در کوهستانها زندگی میکنند. نرها در زیر چانه دارای یک دسته موی بلند ریش مانند هستند. دم کوتاه است ولی طول آن با موهای انتهایی از طول گوش بیشتر است. شاخ در نرهای بالغ خیلی بلند و به شکل خنجری یا مارپیج است. مادهها دارای شاخ هستند ولی شاخ در آنها خیلی از نرها کوچکتر است. بز کوهی که نر آن در ایران به کل و پازون معروف است بوسیله داشتن شاخ بلند شمشیری شکل کاملا مشخص است. نرها بزرگتر از مادهها هستند.مشخصات ظاهری
موهای بدن بطور کلی زبر و کوتاه هستند و در نرها در پایین چانه دستهای از موهای بلند ریش مانند روئیده است. همچنین در پشت بدن در طول خط طولی تیره پشت از شانه تا حدود دم موها بلند شده و به صورت تیغهای درآمدهاند. دم کوتاه است و طول آن با موهای انتهایی کمی بیشتر از طول گوش است. پاها قوی و سم نسبتا پهن است. مادهها بدون ریش هستند و شاخ در آنها کوتاه است و طول آن معمولا کمتر از 20 سانتیمتر است. نرها شاخ بلند و زیبایی دارند که مانند شمشیر خمیده به طرف عقب متمایل شدهاند. قاعده شاخها در روی جمجمه خیلی بهم نزدیک شدهاند ولی بقیه شاخ به تدریج از هم دور شده و در نوک کاملا از هم فاصل بیشتری پیدا میکنند.رنگ بدن در پایین گونهها و پهلوهای گردن و پهلوهای بدن نخودی خاکستری که در روی رانها و پاهای جلو تیرهتر متمایل به قهوهای میشود. ریش بلند و سیاهرنگ و یک خط قهوهای تیره رنگ در خط میانی پشت در عقب سرازبین گوشها تا نزدیک دم وجود دارد و همچنین نوار عرضی تیرهای به همین رنگ در روی شانه به طرف پهلوها و پایین سینه ادامه دارد. پوزه در بالای سوراخهای بینی خاکستری تیره و پیشانی قهوهای روشن که در جلوی قاعده شاخها تیره میشود. جمجمه حجیم و از استخوانهای ضخیم تشکیل شده و پهنای آن در ناحیه برجستگیهای حدقه خیلی زیاد و پوزه برعکس دراز و باریک است. استخوانهای بینی کوتاه است.



